تبليغاتX
ترانه ای برای عاشقای تنها مثل من
عشق گمشده
 

يادگاري.....


گفت:مي خوام برات يه يادگاري بنويسم

گفتم:کجا؟

گفت:رو قلبت.

گفتم:مگه ميتوني؟

گفت:سخت نيست آسونه

گفتم:باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه

يه خنجر برداشت

گفتم: اين چيه؟

گفت:سيسسس

ساکت شدم

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي.

خنجر رو برداشت و با تيزي خنجر نوشت:

دوستت دارم ديوونه

اون رفته ,خيلي وقته ,کجا؟ نميدونم.

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده

[maryam  man]

    

 

هر چي رو از ته دل از خدا بخواي بهت مي ده ...اگر هم نده عوضش يه


 چيزاي قشنگ مي ده که با هيچ چي تو دنيا عوضش نمي کني... ...ممنونم خدايا...

 

[maryam  man]

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
سالها ز غمت سوختم و هیچ نگفتم***لیوان ز لبت بوسه گرفت،هیچ نگفتم

لیوان زلبت بوسه گرفت و من ز لیوان***دیدی که به حیله ز لبت بوسه گرفتم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

من آماده برای مرگم.............

یاران از غم ما شادند.................

 

     تنهایی آدم ها

                      به وسعت غرورشونه!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

من و آینه

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم می زارم

با خودم می گم این صورتکه

می تونم از صورتم برش دارم

می کشم دستو روی  صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده 

می گه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم قصه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا

آینه میگه تو همونی که یک روز

می خواستی خورشیدو به دست بگیری

ولی امروز شعر شب خونت شده

داری بی صدای تو قلبت می میری

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه می شه

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسها با دهن کجی بهم می گن

چشمه امیدو ببر از آسمون

روزها با هم فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن همشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

همه وجودم به خاطر وجود توست مریم

نیازمند چیزی بودم که بــــــــــاورش کنم

نگاهت بر من افتاد  وبـــــاور کردم

خواهان کسی بودم تا بــــــــــــــــاورش کنم

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی

وبـــــــــــــــاورت کردم

امــــــــــــــــــــــــــا

آنچه که به راستی نیــازمندش بودم

بــــــــاور کردن خود بود

مـــــــرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشـق یاریـم کردی

و به بـــــــــــرکت توست که امروز زنده ام ،لمس می کنم و

بــــــــــاور دارم کسی ،چیزی یا خود را

آری تنها به خاطـــــــــــــر وجود توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم |