تبليغاتX
ترانه ای برای عاشقای تنها مثل من
عشق گمشده

من ازین پس به همه عشق جهان میخندم

 

به هوس بازی این بی خبران میخندم

 

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم

 

خنده من از گریه غمگین تر است

 

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

..:: دوستی ::..

 

 

 دوستی قصه یک پرواز است

قصه کوچ به زیبایی ها 

قصه کوچ به شهری که چند آن

می شود خانه ی من و خانه ی ما

دوستی مثل عسل شیرین است

یک سفر یک سفر روُیایی است

می شود با دو مسافر آغاز

توی این جاده کسی تنها نیست

دوستی مثل سلام است و جواب 

می شود با دو تبسم آغاز

می شود مثل شروع یک شعر  

بی صدا در دل مردم آغاز

 

 

             

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

† مردانگی †

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

.: حضور تو :.

 

 

اگر حضور تو نبود

چگونه می توانستم  دلیل حرکت خورشید عالمتاب, انبوه ستارگان را در شب و سبزی روح بخش برگها را در تابش نور تو دریابم ؟!

اگر حضور تو نبود

چگونه می توانستم طراوت باران را,  زیبایی رنگین کمان را,  عطوفت مادر را و خستگی پدر را  در حس تشنه ام جستوجو کنم؟!

اگر حضور تو نبود

چگونه می توانستم در قالب در قالب کلمات دولتی طبیعت را با احساسم  به نظم بنشانم

اگر حضور تو نبود

چگونه  می توانستم بنگارم که دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

.: گم شده :.

مـــن اکـنـــون گـــم شـــده ام

در حـــیاط تنـــهایـی خــــویـــش

خانه ای که پنجره هایش به اندازه ی دیدن توست

و پله هایش موزون با ظرافت قدم هایت

و در آن مــــوســـیـقــی اســـت

که نا خودآگاه همراه آن می گویی

تنها گل های زرد است که می رویند

و درختانــــــی که از دیــوار بالا آمــده اند

و تو را در میان کوچه های خیس می جویند

تمام آرزوهای دلم را به یکباره به دست باد دادم

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
Image hosting by TinyPic 

 

در کنج خرابات یکی پیر نشد *** از خوردن آدمی زمین سیر نشد

گفتم که به پیری رسم و توبه کنم *** دیدم که جوان مرد و یکی پیر نشد

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم |