تبليغاتX
ترانه ای برای عاشقای تنها مثل من
عشق گمشده

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
دلم گرفته فرشته نجات
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
احساس تنهایی از تنها بودن بدتره و چه بسا تلخ تر!ادم میتونه تنها باشه اما احساس تنهایی نکنه و بر عکس میتونه توی یک جمع تنهایی رو حس کنه.

نه دیگر دلم می خواهد تنهاییم را با تنهایی کسی پر کنم،نه دیگر می خواهم دستی روی دردها و زخم هایم را بپوشاند که نبینمشان ،نه دیگر ان نیمه ام که نیمه دیگر بخواهم برای کامل شدن،نه شبها دیگر خواب می بینم نه روزها کسل می شوم ،نه صدایی هست که با شنیدنش دستهایم یخ بزند نه نگاهی که دلم را خالی کند.دلم میخواهد خودم را وقف کنم ،وقف جایی،وقف کسانی که مرا نمی شناسند و نمی خواهند که بشناسند،وقف ادم هایی که می جنگند تا زندگی را بفهمند،زندگی می کنند تا به دنیا ثابت کنند که عروسک نیستند،بروم جایی که زبانم را نفهمند ،منظورم را نگیرند،سر تکان ندهند،قضاوتم نکنند ،تنهایم نگذارند،عاشقم نکنند،هم اغوشم نشوند،دل بسته ام نکنند،دلداده ام نشوند،بروم جایی که ساکنینش خرس های قطبی غول پیکر باشند،بروم جایی که بتوانم یک اتاق برای خودم داشته باشم با سقف تخته کوب و صندلی ننویی و دیوارهای پوشیده از کتاب ،بروم جایی که صدای موریانه های درون دیوار شب تا صبح سلولهایم را نجوند.

         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

* تو رو از هميشه بيشتر !!!

 بيشتر از هميشه ميخوام !!! *

...

به روشنی چشمت قسم

به سادگی دلت قسم 

به گرمی دستانت قسم

به پاکی آرزوهایت قسم

به شیرینی رویاهایت قسم

به رنگ آبی دریا ها قسم

به سرخی گل ها قسم

به سردی شب ها قسم

به استقامت کوه ها قسم

به قشنگی دنیا قسم

قسم که من تا زنده ام به تو وفا دارم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

گلم حتی فکر کردن به تو آرومم می کنه......خیلی دوستت دارم عزیزم و خیلی دلتنگتم....

 

  دعا کن تا یک هفته دووم بیارم ... اخه بدون تو نفس کشیدن خیلی سخته...سخت تر از همیشه....

 

دوستت دارم عزیزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

Hosted by Tinypic.com

 

امروز میخوام از خودم براتون بگم از خودم این روزا تنهای تنهام .

 

اونقدر تنها که اشکم دیگه نمی تونه فکر این تنهایی رو در من

 

بی اثر کنه .نمیدونم تا حالا تنها شدین یا نه ولی امیدوارم غم

 

تنهایی هیچوقت قلبای مهربون شما رو نشونه نگیره .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

 

ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟  اخه اگر يك روز بياد كه ديگه

 

هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه

 

ببري  اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه

 

ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
کاش آفتاب بودم وهر روز با طلوعم به اتاقت و بوسه زدن به دستان و لبانت از خواب عشق بیدارت میکردم
و با محبت فریاد میزدم :دوستت  دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
به دل زد یا به سر زد یا به پا زد

نمی دانم محبت بر کجا زد

از اول سعی بیجا کرد فرهاد

همان یک تیشه اخر به جا زد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

tank you

      آنکس که درد عشق بداند     

           اشکي بر اين سخن بفشاند           

           اين سان که ذره هاي دل بي قرار من           

            سر در کمند عشق تو ، جان در هواي توست           

            شايد محال نيست که بعد از هزار سال،          

           روزي غبار ما را ، آشفته پوي باد       

           در دور دست دشتي از ديده ها نهان      

         بر برگ ارغواني    

                               پيچيده با خـــــزان                          

              يا پاي جويباري ،      

                                    چون اشک ما روان                             

                          پهلوي يکدگر بنشاند!                     

                 ما را به هم برسانــــد! 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

negah

نه نگاهي لجباز ؛

و نه آغوشي باز ؛

مي شوم مترسکي براي تو ؛

پاي هر چه گفت ام مي مانم و جان مي دهم بهر هر گفته ي تو

تو فقط با من باش ،

دست گرمت را به دستانم بده ،

خيره شو به سردي نگاه من

جان تازه ام بده که بي تو من

مثل مرده اي بي جانم و پوسيده تن . . .

آه . . . درد بي تو آسمان را ديدن

زجر بي تو قاصدک را چيدن

نه ،

نه ديگر نگاهم لجباز ؛

و نه آغوشم باز ؛

تو بگو ، هر چه که گفتي هم قبول

سخت است ؛

به خدا برايم سخت است

که در آغوش تو مردن برايم آرزو بماند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

سلام   

 اینم آخرو عاقبت عشق

eshgh

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

سلام

 اینم تقدیم به خودمون

 

______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____
_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____
_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____
_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____
______LOVE*********LOVE*******LOVE _____
_______LOVE******************LOVE ______
_________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______
____________LOVE***********LOVE ________
_______________LOVE******LOVE __________
_________________LOVE**LOVE ____________
__________________LOVELOVE _____________
___________________**U** _______________
___________________**** ________________
_____________________** ________________    
*

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

khahesh

براي رسواييِ اين دلِ بيچاره

تنها همين گونه هاي خيس؟

همين دستهاي يخ کرده؟

و همين لبهاي لرزان

کافي ست.

 به خدا

تا وقتيکه دستهاي مهربانِ تو

آرامش بخشِ اين تنِ تنهاست

از هيچ کسُ هيچ چيزي نخواهم ترسيد

تو که مي داني ؛

براي شکستنِ اين دلِ بيچاره

تنها يک چينِ پيشاني ؟

يک خمِ ابرو ؟

يک نگاهِ طوفاني ؟

و يک تحديد براي تحريمِ دستهايم از گرمي دستهاي تو

کافي ست.

 من که به جز تو کسي را ندارم

... غريبه؟ بگو که حرف هايم را باور مي کني

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
doset daram 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
 

 

قلبم به خاطر تو می تپد چون دوستت دار م

اشک از دیدگانم جاری می شود چون نگرانت هستم

شب بیدار می مانم تا در اسمان خیالت پرواز کنم

تا شب فرا میرسد

 مرغان عشق سر بر بالین یکدیگر ارامیده اند

 بهترین و زیباترین سلام ها را نثار ت می کنم

                  و

 با عشق به تو شبها می خابم

 شاید

         شاید  تو را در خواب ببینم .

تو را چون جهان شیرین      

 تو را چون غنچه گل سرخ 

     دوست دارم    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
.sina
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم | 
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط میثم سحرخیز و مریم |